Posts یادداشت بداهه۷
Post
Cancel

یادداشت بداهه۷

دیشب بد خوابیدم. از ساعت ۲ تا ۵ صبح چندین بار بیدار شدم. از ۵ صبح دیگر خوابم نبرد. حالا دیگر گلو درد هم اضافه شده‌‌است. این هم گویی یکجور سبک زندگی‌ست. سرعت تایپ کردنم کمتر شده. دستم به روی کیبورد حرکت نمی‌کند. کلمات با غلط املایی بسیار تایپ می‌کنم. ۳ روز اخیر به شکل بدی گذشته. سر درد، سنگینی، ناخوشی مزاج. در نهایت همهٔ اینها به چه ختم خواهد شد؟ عادت دارم برای پست های «یادداشت های بداهه» که می‌نویسم چشمانم را می‌بندم اما اینبار نمی‌توانم. سر دردم با بستن چشمانم بیشتر می‌شود. کاش کمی می‌خوابیدم تا این مزخرفات را فراموش بکنم. دوباره پوچی زندگی بر من فشار می‌آورد. اضطراب در سینه‌م شروع به رقص مرگ می‌کند؛ ضربان قلب بالا می‌رود؛ شقیقه ها درد می‌گیرند؛ نفس تنگ می‌شود:‌حالت تهوع؛ ناتوان در فکر کردن؛ انگار که مرا به گوشه ای بسته‌اند و کتک می‌زنند و کاری جز درد کشیدن از من بر نمی‌آید. نمیخواستم اینطور پیش برود. نمیخواستم با این کیبوردم که دوستان بسیار عزیزم برایم خریده اند این چیز ها را بنویسم. نمیخواستم در نهایت به این چیز ها ختم بشود آن چیزی که به آن زندگی و زندگی کردن می‌گفتم. اینهم یکجور است. دستم روی کیبورد نمی‌چرخد و فقط احساس کند شدن حرکات و اتفاقات اطراف را دارم. اکنون با چشمان بسته تایپ می‌کنم و احتمالا بسیاری از کلمات را غلط تایپ می‌کنم. گویا دیگر جای حروف را بدون فکر کردن نمی‌توانم پیدا کنم. کاش حداقل می‌توانستم کمی بازی کنم تا شاید حالم بهتر بشود: اما نه… خوابم می‌آید. ساعت یک ربع به ۱۱ شب است و اگر ساعت ۱۱ بتوانم به خواب برم ممنون خواهم بود. اینهم یکجور است. همیشه در بی موقع ترین وقت باید به این وضعیت دچار بشوم. ها ها :)

رفتم جلو عکسی که به دیوار بود ایستادم، نگاه کردم. نمیدانم چه فکرهائی برایم آمد، ولی او به چشمم یک آدم بیگانه ای بود. با خودم میگفتم: این آدم چه وابستگی با من دارد؟ ولی این صورت را می شناختم. او را خیلی دیده بودم. بعد برگشتم، احساس شورش، ترس یا خوشی نداشتم، همه کارهائی که کرده بودم و کاری که میخواستم بکنم و همه چیز به نظرم بیهوده و پوچ بود.

این پست تحت مجوز CC BY 4.0 منتشر شده است.